تبليغاتX
روزنوشت و شعر
در تاریکی سکوت های خلوت این کلاس وقتی که آفتاب از میان بافت های تن من می گذشت .

دامنش را روی سنگ فرش های این کلاس پهن می کرد و عکس پنجره کوچکی برروی زمین می افتاد

با صدای پای باد خاک روبهای کناره جاده از جا بر می خاست و آرزوهای من را همچون مولکول درون هوا 

با خود می برد شب شده است آسمان پر از آرزوهای یک پنجره کوچک....................................

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 20:33  توسط زهرا انجدانی  |