آورد . هنوز هم در که باز میکنم بو ی چایی های مانده دیشب از یادم نرفته عکس فلاکس قهوهای ات از
یادم نرفته صدای تسبیح تو را نمی شود از یاد برد جای قدم های آرامت بر روی خاک مانده که با هر
قدمت صدها نفس می زدی نمی دانم تو به چه امید قدم بر می داشتی. امسال هم بهار شد در هیچ
جای این زمین خاکی گلهای سرمه ای چادرت نرویدند.
