تبليغاتX
روزنوشت و شعر -
آفتاب داشت مثل همیشه سیر منظمش را تمام می کرد وبه سمت سیاهی پیش می رفت و من

همچنان بهراه خود دامه می دادم مانند آفتاب.تنها با یک شرط که من روز باشم تاراه ام را بین این

همه سیاهی گم نکنم زیرا این همه سیاهی مثل زنجیرهای دور سرم حلقه زده اند میخواستم

بین این همه سیاهی دنبال چشمه ی گسترده ای نور بگردم اما نتوانستم شاید حق من واقعا

بودن در جایگاه نقاط سیاه صفحه است...............................دیگر شب شده است باید

بروم................................................................          

                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 0:8  توسط زهرا انجدانی  |