تبليغاتX
روزنوشت و شعر -
 

 

 شب لباس جنگ به تن کرده بود و میخواست به جنگ روز برود خنجرش را برداشت ودر چشمان خورشید فرو کرد همه جای آسمان سرخ شده بود من پشت پنجره به تماشا غروب نشسته بودم به قول شازده کوچولو اخترک من آنقدر کوچک است که اگر  صندلی ات را کمی جلو بکشی میتوانی هر قدر دلت میخواهدغروب خورشید را نگاه کنی او به کنار من آمد جلوی صورتم ایستاد گفت ول کن این کتابها و این پنجره را دنیا را از دریچه چشمان من ببین و از آن لذت ببر گفتم پنجره چشمان تو دنیا را جز کثیفی چیزی دیگری نشان نمیدهد خسته شده ام ازاین حرفهای مسخره خسته شده ام از این دنیا از زندگی بدم می آیداز آفتاب بدم می آید وقتی دستانش را درون چشمانم میکند تا به من بفهماند که زندگی جریان دارد از توو همه دنیا بدم میآید دست او را گرفتم و به سمت خیابان هلش دادم وبه او گفتم که دیدن همراه با سقوت زیباست چون سعی میکنی همه چیز را در این سقوت ببینی بعد پنجره را بستم صدای ماشینها میآمد که داشتند در خیبان حرکت میکردند من کنار پنجره داشتم با خود فکر میکردم که چقدر خوب است که در این دنیا کشتن روح خودت جرم نیست و آدمهادر این کار به تو کمک میکنند..........................................................

                                                 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 16:47  توسط زهرا انجدانی  |